تبليغاتX
شبیخون بلا

شبیخون بلا

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی/این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

شبیخون بلا مدتی است که خاک خورده

با بلاگفا قهر بودم حالا با چهره ی جدید برگشتم


روزی یک متن از متن هایی که این چند وقت نوشتم این جا میذارم


متن اول: بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت23:16توسط توسکای سیاهکل | |

نه ! اشتباه نکن !
نسل ِ من نمی خاهد دنیا را عوض کند
نسل ِ من فقط برای دنیایی بهتر فریاد می زند
و می کوشد

فقط کمی بهتر

شاید هنوز کودک ِ درون اش ، بیرون باشد ؛ نسل ِ من !

+نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت0:11توسط توسکای سیاهکل | |

دست هم را گرفتیم
بند کفش هامان را محکم گره زدیم
سبک بار ، راه ِ خیابان پیش گرفتیم
همه بودیم و همه نبودیم
کم بودیم و زیاد بودیم
...
روزی که در تاریخ ثبت شد :
"خیابان مال ِ مردم بود ."

حالا دو سال گذشته
می روم امیرآباد
از کنار قتل گاه ات می گذرم
به برادرم می گویم:"دو سال ِ پیش چنین روزی!"
بغض ام می ترکد

برادرم می گوید:"بی خیال!"

آری ! بی خیال !
دیگر خیالی نیست ! دیگر رویایی نیست
تیر خورده ست به گلوی رویاهامان
به سرشان
به پاهاشان
کتف شان

بی خیال ترین ایم ما ! بی رویاترین ها !


امیرآباد ، حتا دریغ از یک سرباز
حتا دیگر ترسی نیست ؛ از مایی که خیابان را داشتیم


دو سال پیش ، امروز :
"خیابان مال ِ ما بود."



توسکا


پ.ن

تنها کشته آن شنبه خونین ندا نبود

سجاد قائد رحمتی- نادر ناصری- میترا لطفی- مجتبی کاکاوند- مهدی فلاح- مریم مهرآذین- تینا سودی- معزز- بابک سپهر
یعقوب بروایه-ابراهیم درویش خضری-پویا مقصود بیگی-محمدرضا مقصودلو-سعید اسماعیلی خان ببین-کاوه سبزعلی‌پو...ر-مسعود هاشم‌زاده-فاطمه سمسارپور-
سعید عباسی‌فر گلچی-اشکان سهرابی-عباس دیسناد-پریسا کلی-ایمان هاشمی-سید رضا طباطبایی-واحد اکبری-محسن حدادی-میلاد یزدان‌پناه-حامد بشارتی
علی فتحعلیان-حمید حسین‌بیک عراقی-ابوالفضل عبدالهی-سالار قربانی پارام-سالار طهماسبی-بهمن جنابی-محمدحسین فیض-مریم سودبر اتباتان و ندا آقاسلطان

+نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت23:28توسط توسکای سیاهکل | |

دل ام لک زده است
برای چیزی که تا به حال تجربه اش نکرده ام


پیرهن ِ کوتاه ِ گُل دار ِ چین چینی ای می پوشم
...به تو می گویم :" برویم پاتوق؟"
می گویی:"برویم!"

در خیابان های طهران مان قدم می زنیم

خودم را ، موهایم را و دامن ام را می سپارم به باد

و

دست هایم را به دست های تو

و وقتی می رسیم

پاهایمان را به آب

دل ام لک زده ست برای عریانی

.

.

توسکا

بیست و هفت خرداد نود

یک بامداد


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت20:58توسط توسکای سیاهکل | |

داریم از حروف ، صداها ، هجاها ، کلمات و جمله ها بی نیاز می شویم

نگاه ت می کنم
نگاه ام می کنی

لمس ت می کنم
لمس ام می کنی

،


و دیالوگ شکل می گیرد
.
.
.
توسکا
24
خرداد
90


در
کافه مِرچ

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت20:41توسط توسکای سیاهکل | |

به گندم و برکت
به نبات وشیرینی
به ماه-هر چند کوچک- و رخشنده گی
به خورشید و آفتاب و نور

قسم به "تی تی سا"‏

قسم به زنده گی
.
.
.
کسی سعی نکنه این ُ بفهمه
.

توسکا

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت20:36توسط توسکای سیاهکل | |

گاهی چیز ِ زیادی لازم نیست !


می تواند تنها نقطه ی اتصال ، سر انگشتان ِ سرد شست ِ پاهامان باشد ؛ زیر ِ میز ، دور از چشمان ِ پرسش گر ِ دیگران !

و یا نهایتن کوکی شُل به نگاه هامان !


گاهی چیز ِ زیادی لازم نیست !
.
.
.
توسکا
22
خرداد
90

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت0:47توسط توسکای سیاهکل | |

اردی بهشت ، خیابان بود
راه رفتیم
و رسالت و حومه را به آواز کشیدیم
و مردم گمان کردند که ما دیوانه ایم

...و اما خرداد ؛
خرداد هم خیابان است

راه خاهیم رفت
و ولی عصر را به فریاد خاهیم کشید
و مردم مطمئن خاهند شد که ما دیوانه ایم
.
.
.
توتوی بی قرار ِ خرداد نود

+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت2:5توسط توسکای سیاهکل | |

یعنی کسی جز تو هست
که بتواند از ویرگول های جملات ام ، ته و توی دل ام را در آورد؟

کسی جز تو
که سنگینی نگاه اش این قدر سبک باشد که چشمان ام را باز نکند؟

کسی که ،مثل ِ تو ، مثل ِ هیچ کس نباشد !

دارم به "نیمه ی پیدا شده" معتقد می شوم
.
.
.
توتو
که سه شنبه هفده خرداد شهزاده ی سرزمین ابدیت ات شد

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت1:0توسط توسکای سیاهکل | |

می آیی
و بو می دهی

تن ات بوی دریا
دهان ات بوی دل تنگی
دل ات بوی غربت
صدایت بوی غروب
و
لهجه ات بوی جنوب


ببوس مرا بوگندو
.
.
.
توسکا
دوشنبه
22.01.1389

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت11:2توسط توسکای سیاهکل | |

زنده گی را با همه ی وسعت اش می توان در چند کلمه خلاصه کرد ؛

می توان زنده گی را در خس خس ِ آمدن و رفتن ِ هر نفس ات روی گلویم ؛

می توان زنده گی را در پیچش هر دسته موی افشان شده ات روی شانه ام ؛

می توان زنده گی را در حلقه ی بی تاب ِ توی چشمان خمارت ؛

می توان زنده گی را در ریتم منظم ِ بالا و پایین رفتن ِ سرم روی سینه ات ؛

می توان زنده گی را در تمنای لب های پر آتش ات ؛

می توان حتا زنده گی را در یک کلمه ، "تو" ، خلاصه کرد
.
.
.
توسکا
جمعه نوزده اُم فروردین نود
تهران
8:59'
وقتی یک ساعت و نیم نگاه ت کردم و سیر نشدم

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت3:39توسط توسکای سیاهکل | |

من فردا مسافرم
امروز هم مسافرم
دیروز هم مسافرم
مسافر بودن ِ من حال ست
ضد ِ حال است
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت12:16توسط توسکای سیاهکل | |

چه آدم ِ شادی ام من !
این جور نگاه ام مکن !
حالا مگر چه می شود یک بار من آدم باشم و تو حوا؟!
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت10:59توسط توسکای سیاهکل | |

چه قدر خوب است وقتی آدم کلاهی به سر می گذارد فقط برای این که از سر برش دارد و دوباره به زنده گی سلام بگوید !
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت11:14توسط توسکای سیاهکل | |

چریک ِ من ؛
همه جا خاطره ای از تو را دارد
بوسه ای از تو
طعمی از تو
نگاهی از تو
بویی از تو
...

راست می گوید ارنستو

که؛

"اگر می خاهید به کسی بگویید دوست اش دارید،
در خیابانی بگویید که دیگر از آن عبور نمی کنید
کنار درختی بگویید که دیگر از کنارش نمی گذرید
روی نیمکتی بگویید که دیگر روی آن نخاهید نشست
در کافه ای بگویید که دیگر به آن جا نخاهید رفت،
وگرنه:
دهان تان سرویس خاهد شد !"
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت10:29توسط توسکای سیاهکل | |

He - Who is the battler- pours me another shot
You - who is the Lover - another deep look
and she - who is the " I don't know" - Don't knows what !!!!
...
NOW in the middle of the night : YOU call ME to remind "the stupid me" , how much you love me !

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت23:52توسط توسکای سیاهکل | |

باشد ! قبول !
چشم در برابر ِ چشم و دندان در مقابل ِ دندان !
اما دل در برابر ِ دل ؟


نه ! این یکی معامله بردار نیست
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت9:31توسط توسکای سیاهکل | |

چشمان ام را می بندم ، تو آن جایی
چشمان ام را باز می کنم ، تو آن جایی
مسئله اصلن چشمان ِ من نیست
"تو"یی !
.
.
.
توسکا

+نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت16:58توسط توسکای سیاهکل | |

آخر من ميخاهم روز عشق توي يک بار ِ کوچولو که خيلي هم شلوغ نباشد بغل ام کني، دو سه تا شات-يا بيشتر- تکيلا بزنيم به سلامتي ِ هم، با هم از آن رقص هاي شَلَم شولواي خودمان بکنيم، من پاتيل ِ پاتيل شوم، تو ببري ام خانه و تا صبح به هزيان هاي ام بخندي و بدون اين که من بفهمم هي ببوسي ام

آخر من دوست ندارم روز عشق يک دست ام را به دست ِ تو گره کنم ...و دست ِ ديگرم را گره کنم سوي آسمان و عليه ظلم فرياد بزنم و هي بترس ام که مبادا دست ام ول شود ، تو گُم شوي و من نیز

آخر من از خون می ترسم، اگر نمی ترسیدم که دکتر می شدم



اما چاره چيست؟ براي "آن" ، انگار "اين" بايد !
.
.
.
برای تو
بامداد 20بهمن89

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت2:22توسط توسکای سیاهکل | |


این روز ها چه قدر خوب اند !

 که من ؛

لبخندهایت را هی می چِشَم !

   هی نورباران ِ نگاه ات را می خورم !

                    دست می کِشَم به

                                        -هی- این جا

                                             و

                                       -هی- آن جای تن ات !



این روزها من هی کاشف ام !

هی کشف ات می کنم !



توسکا


پ.ن

نوشته شده در اسفند88

ولی هنوز هم من کاشف ام !

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت16:18توسط توسکای سیاهکل | |